تبليغاتX
صداى دريا......




چه ساده با گريستن خويش زنده مي شويم و در ميان گريستن ميميريم.و معنايي مي ساريم به نام زندگي!


+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 7:24 بعد از ظهر توسط موج |


  (( خداوندا من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری

                           من چون تویی دارم وتو چون خودی نداری)) 

 این روزها وجودم از سنگ شده

 همانند تکه سنگي خارا

  به سختيه فولاد

  به سياهيه سياهترين پرونده ها

 هيچ کلام آشنائي نمي تواند دلم را نرم کند بجز ...

 هجوم افکار پليد

 بي خوابي هاي گاه و بي گاهم

  فرصت را براي فکر کردن به چيزهاي خوب از من گرفته است

  نمي دانم

  شايد خودم هم هيچ رغبتي براي تفکر به چنين مسائلي ندارم

  اما اين را مي دانم که سراسر زندگي ام را نقشهاي رنگارنگ پر کرده اند

  نقشهائي که خود از ايفاي آنها لذت مي برم.

نقشهای رنگی خوش رنگ


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط موج |


مرد رو به آبگير كرد و گفت :"حيف از اين آبگير خنك و پاك كه تا چند وقت ديگر يا خواهد خشكيد يا به مرداب تبديل می شود."

 سپس خم شد تا خودش را در آب نگاه كند كه نگين كلاهش در آب افتاد. آبگير كه حرف مرد را شنيد، در دلش غوغايی بر پا شد. آنقدر موج زد كه تخم هيچ حشره ای يا گياهی هرزي نتوانست در آن رشد كند.

 بارانهای فصلي هر سال پر آب تَرَش كرد، اما او هنوز خشمگين بود.

 سالها بعد مسافر كه به پيرمرد فرتوتی تبديل شده بود از كنار آبگير كه حالا درياچه ای مواج و زيبا بود گذشت و گفت : عجب ! سالها قبل در اينجا آبگير كوچكی بود. آبگير های كوچك در مقابل درياچه ای به اين بزرگی خيلي حقيرند. آبگير ديگر خشمگين نبود. نگين كلاه مرد را به سويش پرتاب كرد.

 


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط موج |


این جاده ها به تو نمی رسند

اين جاده ها به تو نمي رسد مي دانم

 بيهوده است اين همه وقت چشم گذاشتن

 مي دانم

 شايد كه بيايي

 كه خبري از بنفشه بهار بياوري

 از شكوفه سپيد درختان

 اما اين جاده ها به تو ختم نمي شوند

 مي دانم

 اين كوره راهها

 اين روزها

 اين سالها

 هيچ كدام به تو ختم نمي شوند

 مي دانم!

موج

تولد وبلاگم مبارک


+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط موج |


تو را مي خوانم

آري تو را!

أي كه در نور نگاهت

 در خيال و در صفايت

نيستم من!

حتي براي آرزوهايت…

وچرا من باز تو را مي خوانم

 شايد هنوز در خانه ما

 گل سرخ سرخ است

وشايد خورشيد

 هنوز از شرق طلوع مي كند

نمي دانم شايد…….

وباز تو را مي خوانم

ولي اين بار قلبم

در هواي اشك

با هزاران اشك.......

ولي چه حاصل

 باز نيستم در نگاهت

 با تمام خنده هايت!

موج


+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط موج |


دارد باران می بارد

وداغ تنهایی ام

تازه می شود!

نگو که نمی آیی

نگو که مرا همسفر دشت آسمان نمی کنی

قول داده ای

که بیایی...........

تمام لحظه های بی قراری ام را

بغض کرده ام 

هر ثانیه که می گذرد

روزها و سالهای زندگیم

به اندازه تمام عمرم از هم فاصله میگیرند

 

                                                                                                                      موج


+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط موج |


وقتی خدا داشت بدرقه ام میکرد گفت: جایی که میری مردمی داره که میشکننت ، نکنه غصه بخوری. من همه جا باهاتم، تو تنها نیستی.

تو کوله بارت عشق میذارم که بگذری، قلب میذارم که جا بدی ، اشک میذارم که همراهیت کنه و مرگ میذارم که بدونی برمیگردی پیش خودم...... 

 


+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط موج |


مي رفتيم، و درختان چه بلند ،و تماشا چه سياه!

 راهي بود از ما تا گل هيچ

0 مرگي در دامنه ها، ابري سر كوه ، مرغان لب زيست0

 مي خوانديم : (( بي تو دري بودم به برون ، و نگاهي به كران ، و صدايي به كوير))

مي رفتيم ، خاك از ما مي ترسيد ، و زمان بر سر ما مي باريد0

خنديديم ، و ورطه پريد از خواب و نهان ها آوايي افشاندند.

 ما خاموش ، و بيابان نگران ، و افق يك رشته نگاه.

 بنشستيم ، تو چشمت پر دور ، من دستم پر تنهايي ، و زمين ها پر خواب

0 خوابيديم . مي گويند : دستي در خواب گل مي چيند.

سهراب سپهري


+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط موج |


                    روزي فرشته أي از فرمان خدا سر پيچي كرد و براي پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضاي بخشش كرد. خداوند با مهرباني نگاهي به فرشته انداخت و فرمود :" من تو را تنبيه نمي كنم، ولي تو بايد كفاره گناهت را بپردازي. كاري را به تو محول مي كنم، به زمين برو با ارزش ترين چيز دنيا را براي من بياور." و فرشته به سمت زمين آمد. فرشته روزي به يك ميدان جنگ رسيد، سرباز جواني را ديد كه به سختي زخمي شده. مرد جوان در دفاع از كشورش با شجاعت جنگيده بود و حالا در حال مردن بود. فرشته آخرين قطره خون سرباز را برداشت و به بهشت بازگشت. خداوند فرمود:"به راستي چيزي كه تو آورده أي با ارزش است. سربازي كه زندگيش را براي كشورش ني دهد، بذاي من خيلي عزيز است، ولي بگرد و بيشتر بگرد." فرشته به زمين بازگشت و به جستجوي خود ادامه داد. ساليان دراز در شهرها،جنگل ها و دشت ها گردش كرد. سرانجام روزي در بيمارستان بزرگ پرستاري را ديد كه بر اثر يك بيماري در حال مرگ بود. پرستار از افرادي مراقبت كرده بود كه اين بيماري را داشتند و آنقدر سخت كار كرده بود كه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پريده در تختخواب خوابيده بود و نفس نفس مي زد. فرشته آخرين نفسش را برداشت و به سمت بيشت آمد. خداوند فرمود: " اين نفس چيز با ارزشي است. كسي كه زندگيش را براي ديگران مي دهد، يقيناً از نظر من با ارزش است. ولي برگرد و دوباره بگرد. فرشته براي جستجو دوباره به زمين باگشت و ساليان زيادي گردش كرد. شبي مرد شروري را كه بر اسبي سوار بود در جنگل ديد. مرد به شمشير و نيزه مجهز بود. او ميخواست از نگهبان جنگل انتقام بگيرد. مرد به كلبه كوچكي كه جنگلبان و خانواده اش در آن زندگي مي كردند ،رسيد. نور از پنجره بيرون مي زد. مرد شرور از پنجره به داخل كلبه نگاه كرد. زن جنگلبان را ديد كه پسرش را مي خواباند، و صداي او را كه به فرزندش دعاي شب را ياد مي داد، شنيد. چيزي درون قلب سخت مرد ذوب شد.آيا دوران كودكي خودش را به ياد آورده بود. چشمان مرد پر از اشك شده بود و همان جا از رفتار و نيت زشتش پشيمان شد و توبه كرد. فرشته قطره أي از اشك مرد را برداشت و به سمت بهشت پرواز كرد. خداوند فرمود:"اين قطره اشك زيبا ترين چيز در دنياست، براي اين كه اشك آدمي است كه توبه كرده و توبه درهاي بهشت را باز مي كند."


+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط موج |


کاش به خواب می رفتم

                            بیدار می شدم، اکنون نبود

کاش نبودم این، آسیابان بودم

                                  آسیابی آبی

                                  که آبش وامدار رود ده بالا نبود

کاش حتی آسیاب بادی بود

                                و حس می کردم، خوردن پس ماندهء آرد

                                بی ازن صاحب گندم کراهت دارد

کاش می خوابیدم

                    وقت بیداری عهد سنگ بود

                    می دیدم هابیل، چند لحظهء پیش خفته است در قتل گاه

کاش کلاغی می آمد

                       می کشید جسد اش از خاک برون

                       قار قار سر می داد: او هنوز جان دارد

کاش نوش دارو می رسید

                              آنهم سر وقت

کاش بیدار می شدم و می دیدم

                                   سیب نخواهد رویید

 

 و نوزده سال گذشت...................


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط موج |





Copyright © 2006 - 2007 - 3dayedarya-2khtarune.blogfa.com